تبليغاتX
Black- eyes


Black- eyes

همه میگن بارش باران من میگم عشق بازی اسمان

بار هزارم دارم مینویسم

ا درست شد

سلامی به گرمی اتو

سلما خوردم از ارمین گرفتم

البته اول ارمین بعد ارمینا بعد من بعد اشکین

ا گفتم اشکین خوب اونم مریضه

راستی علی پیشتاز دیدم

خوب دیدم که دیدم چه ریطی داشت؟

بیا برو بیا برو

جنبش سبز منم که خونه بودم

اخ گلی جونم دیدین چه خوشگل شده

خوب امتحانات نیم ترم ما شروع شد عربی که افتادیم

ریاضی ندادم زبان بد ندادم خوب همین چون بقیش غایب شدم

میرسیم به نکته انحرافی که چه جوری من ارمین ارمینا باهم مریض شدیم؟

هرکس جواب داد یه شکلات مهمون من

دست دلبازی خوبی دارم میکنم بعضی ها اصلا نمیکنن

خوب  حوصلم کف کرد با شامپو سان سیلک

خوب فی فی بوس بوس بای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:35 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

کاشکی برای اخرین بار دستان گرمتو توی دستان یخی ام لمس میکردم

کاشکی برای اخرین برای نگاه هامون پر از اشک نباشه

کاشکی وقتی میبینمت قلبم به تپش نیفته

کاشی همیشه کنارم باشی

کاشکی یه زره به من توجه کنی

کاشکی همه خاطرات خوبمان دوباره برگرده

کاشکی با یه نگاهت دست پام رو گم نکنم

و 1000 تا کاشکی دیگه

کاشکی ...... کاشکی ..... کاشکی......


پاره خط : سلام سلام من دوباره برگشتم بابا سرم شلوغه 

خوب خوش میگذره ؟؟ خوب به دون من که معلوم 100% نمیگذره

نباید بگم ولی میگم بگم بگم ؟

.

.

.

.

خوب بابا میگم اردلان ارمین شمال تشریف دارن

بابا خز کردن این شمال رو

خوب تولد نازنین منم گذشت 2 مهر بود 

خوب  دیگه چه خبر؟؟

اپم کردم دیگه کاری باری ندارین

خوبه فی فی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:3 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

ااا ااا ااا ااا بابا سلام

نشناختین ؟؟؟ نانام دیگه

ا یادتون امد

چه جالب!!

خوب واقعا شرمنده همه نیستم

خیله خوب بابا هستم چرا جوش میارین؟؟ 

خوب فرارسسیدن سال تحصیلی مبارک باد

برای همه مون ارزو مرگ میکنم

خوب حالا من کجا بودم

کجا بودم؟؟

اهان جای شما خالی کیش بودم

البته از رو بیکاری دوباره دارم میرم

خوب شبای محرم خوش گذشت؟

به من اره خیلی (برای همه گریه زاری برای من خوشی)

خوب داستان اپ میشود اما دیر خوب کار دارم

اهان خبرام یادم رفت

خبر دارم از نفس جدیدی دخترای تهرانی

اگه گفتین کیه ؟؟

.

.

.

.

.

واقعا مغزین خوب اردلان دیگه ارده درست شنیدی عزیزم

خوب ساسی تصمیم میگیره بااردلان اینا (اینا منظور تتلو ارمینه )

 کار بده بیرون ولی اردلان خان و..... تصمیم میگرین ساسی بیب کنن و میگن نه نوچ

خوب خبر بد از ساسی

نمیدونم شنیدین یا نه  ساسی اشکین علیش میخوان کلیپ بدن بیرون

خوب خبر بد از گلی .گلی بابا گلزار میگم

ایشون بازداشتگاه هستن

خوب خبر بسه زیادیتون کرد

اهان یه چیزی  اشکین دیدیم دم حلیم فروشی سید مهدی بابا دوتا داف بودن

البته چون دوستان من تو کف بروبکس اون ور بودن متوجه ورود ایشون نشدین ولی یه پسره که سری 6 داشت  یه تیکه پروند به اشی گفتش:تو منو فروختی برو حالشو ببیر حلیم تو خوردی برو حالش ببر اشکینم یه چشم غره بهش رفت

خوب وباتونم میام البته اگه کامنت ها بازشه برام

که باید بشه

خوب بستونه زیادیتون شد فعلا

خیلی خبر دارم ولی.....

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:34 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

جیب های اردلان گشتم بلاه گوشی تو جیبش بود گوشیشو برداشتم شماره پلیس گرفتم بعد از یک ربع

پلیس یه صحنه امد  

                                                              ***

-:لطفا نظم دادگاه را رعایت بفرمایید خانم نانا شکوهی به جایگاه خوب داستان رو از اول برامون بگو

-:داستان از اینجا شروع میشه که سر یه موضوع کوچیک من با ناپدریم ..................

وسط حرفهای من وکیل مامان اینا بلند شد وگفت من عتراض دارم اقای قاضی

-:عتراض وارد نیست بفرمایید لطفا وقت دادگاه رو نگیرید بفرمایید خانم شکوهی

قاضی:میشه برسم چرا زود تر دست به عمل نشدین ؟

من :راستیتش من خود یه پایه ماجرام منو اقای ارمین زمانی دستمون تویه کاسه بوده کل داستان اون نیست که من تعریف کردم ارمین یه شب به خونه من میاد وکل ماجرا رو برام تعریف میکنه تامنم فرار کنم اما من تصمیم گرفتم بازی کنم

-:خوب قصد شما از این کار چی بود؟

-:راستش من از چند سال یش میدونستم مادرم به دنبال پول من هستش

-:خوب شما از جرم وگناه شاکیان میگذرید؟

-:خیر از هیچ کدومشان

خانم پروانه شاکری به جرم اذیت وکلاهبرداری به مدت 30 سال محکوم میشوند

اقایان اردلان مومن زاده به دلیل ازارع  و اذیت وکلاهبرداری وجا زدن خود به عنوان معشوقه خانم شکوهی

به مدت 30 سال محکوم میشوند و اقای مسعود نیازی به دلیل کلاهبرداری ظرب شعتم به مدت 35 سال

محکوم میشوند

و در اخر خانم نگین طهماسبی به دلیل ایجاد ترس و جا زدن خود به عنوان زنی دیگیر به مدت 10 سال به محکوم میشوند

                                                         ***

-:2 سال از این ماجرا میگذره و من هنوز عصبی ام مرجان از وقتی نگین رفته از این دنیا منو تو موندیم

توهم بهترین دوست منی  یادش بخیر چقدر ما سه تا .......

-:خوب حالا بسه این گل هارو بزار سر قبر بریم میخوام ببرمت یه جا که کلی باهم خاطره دارم

-:پس بزن بریم که مردم از فضولی

                                                           ***

-:چشماتو ببیند بستن ؟

-:اره بابا بستن چی میخوای نشونم بدی؟

-:ا چقدر هولی الان میرسیم

-:باز کنم؟

-:نه وایسا

-:وایسا دم

-:ا خوب حالا واض کن

-:اینجا چه خبر ه مثلا همه چی مشکی که.

بوم تولدت مبارک تولدت مبارک به زبان فارسی تولد مبارک نانا خانم

-:دوسم گلم تولدت مبارک

-:ا مرجان از تو توقع نداشتم عزیزم 

-:خواهش میکنم ولی بدون اجازت یکی دعوت کردم

-:کی رو؟

-:ارمان رو

-:پس ارمین چی؟

-:عاشق شدی باز؟ ارمین گفت نمیتونم بیام ولی کادئو تو داد

بعد از گذشتن 4 ساعت از تولد و خوردن شام کیک نیلو گفت:

خوب دیگه حالا وقت چیه؟

همه: حالا وقت چیه

خوب نانا خانم اول کادئو کی؟

-:اول مال مرجان ا یه عطره

همه : این چی چی بود اوردی گندشو در اوردی 

همه کادئو ها باز شد فقط موند کادئو ارمین

همه گفتن خوب اون کادئو هم واض کن دیگه

یه ساعت D&G ویه دونه نامه

رفتم تو اتاق در نامه رو باز کردم  

                                                 

                                              به نام خداوندی که عشق راافرید

سلام به نانای خودم درسته من توی این 9 سالی که همیدیگر رو میشناسیم به ویژه این دوسال اخر خواستم خودمو رو بهت نشون بدم بگم منم هستم منم دوست دارم اینو بفهم ولی تو هیچ وقت نخواستی بفهمی هیچ وقت نخواستی دور برتو نگاه کنی و......

نمیخوام سرزنشت کنم یا نصیحتت کنم اما هیچ وقت دل کسی رو مثل من نشکون به ÷سرای اطرفت درست نگاه کن همه پسرها عین هم نیستن تو همه رو به یک جور نگاه میکنی پسرهای خوب به نظر تو باید خوشتیپ پولدار خوشگل باشن اما پسرای خوب فقط نباید داری این سه مورد باشن

نانا نمیخوام ازت خداحافظی کنم ولی مجبورم تو رو خیلی دوست دارم ولی از وقتی که فهمیدم منو نمیخوای دیگه پیتو نگرفتم الان دلم یک جا دیگه گیر شاید عشق من به تو یک هوس بوده .......

شایدم نه ولی خیلی دوست دارم به عنوان یه برادر بزرگ تر بهت میگم به دیگران عتماد کن مواظی خودتم باش خداحافظ ....

                                                                                                            (ارمین برادر بزرگت)

نه خدا امکان نداشت من تازه داشتم بهش...............

از اتاق باچشمانی پراز اشک زدم بیرون همه چشم ها به من بود پریدم تو بغل مرجان گفتم :ارمین برای همیشه رفت.

همه شکه شده بودن برای کسی باور نکردنی نبود اما...........

                                                          ***

اونم شبهم گذشت وشبهای دیگر و من هرشبی که تنها میشم اون نامه رو میخونم همیشه خودمو به خاطر همه چیز سرزنش میکنم میگم کاش اینجوری تموم نمیشود کاش منو ارمین کاش مادرم و کلی کاش دیگر ولی حیف که هیچ کدوم  امکان برگشت نداشت

و پایانی برای شروع

خوب قشنگ بود؟ خوب تموم کردم به خدا دیگه چیزی به عقلم نرسید بهتر ازاین نمیشود که تموم بشه

امیدوارم قشنگ تمومش کرده باشم

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:29 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

یعنی اردلان ارمین کجان ؟ تو اون موقعیت که این اتفاق برای نگین افتاده بود اردلان ارمینم غیبشون زده بود داشتم از ترس به خودم میشاشیدم سرمو برگردونم نگینم نبود دیگه قلبم امده بود تو دهنم

یعنی اول که نصف صورت نگین بعد غیب شدن اردلان ارمین بعدشم نبودن نگین .

نه یکی داره با من بازی میکنه و میدونه من ادم خورافاتی هستم . از جام بلندشدم یه حسی به من میگفت این کار ارمین دادا کشیدم گفتم:ارمین بسه الان سکته میکنم

صدای جیغ یه نفرو شنیدم این صدای جیغ نگین بود نه امکان نداشت از تو اتاق من میومد رفتم تو اتاق

نه خدا جنازه اردلان بود که از سخف اتاق اویزون بود به صورت نگین نگاه کردم صورتش درست شده بود

رفتم تو دستشوی که به صورتم اب بزنم ببینم خوابم یا بیدار به اینه نگاه کردم یکی از وان حموم امد بیرون بایه تبر جیغ بلندی کشیدم از توالت فرار کردم نگین بایه طناب دم در اپارتمان وایساده بود به دور برم نگاه کردم اپاژوز براشتم پرت کردم طرقش افتاد روزمین از اپارتمان فرار کردم در واحد بغلی زدم ولی کسی خونه نبود از ساختمان خارج شدم بدون مانتو روسری رفتم تو ماشینم نه ارمین پشت ماشینم بود یه چاغو هم دستش بود دیگه چیزی یادم نمیاد .

وقتی چشمامو باز کردم که روی یه تخت توی خونه پدریم بود کلی شمع دورم روشن بود ویه تلوزیون ارمین وارد اتاق شد وگفت:به به نانا خانم به جمع ما خوش امدی چیه سرت گیج میره نترس فقط یه زره دارو به بدن عزیزت تزریق کردیم امد جلو چسب جلوی دهنمو کند جیغ بلندی کشیدم محکم زد تو دهنم گفتم:چته روانی تکنه نگین اردلانم کشتی؟.

نمیدونم برای چی میخندید خیلی هم میخندید با چهره ی غمگین گفت:اخی نکنه فکر میکنی اردلان  دوست داره؟

-:100% برای چی این سوال کردی ؟

-:هه هه خانم چه دلش خوشه .

ارمین تلوزیون روشن کرد تو اتاق بغلی نگین اردلان نشسته بود امکان نداشت یعنی اردلان زنده بود؟

ارمین صدای تلوزیون زیاد کرد نگین به اردلان میگفت:یعنی کی این کابوس تموم میشه از دست این دختره از خود رازی راحت میشیم اردلان خوشحال بود خیلی خوش حال به نگین نگاه کرد گفت:بامن ازدواج میکنی؟

نه امکان نداشت سر ارمین داد کشیدم گفتم :شماها میخواین منو دیونه کنین ارمین تو میدونی من وقتی بابام مرد دیونه شده بودم؟

-:اره میدونم ولی این نقشه من نبود نقشه دوست فاب شما نگین خانم بود

-:خفه شو عوضی هرچی پول بخوای بهت میدم ولی بزار اون دوتا لاشی بکشم

-:او ببین خانم چقدر عاشق عشقشه

-:خفه شو  ارمین من تورو عین داداشم دوست داشتم ولی تو خیلی پستی

-:اصلا به من ربطی نداره این موضوع زیر سر مادرته میتونم بپرسم شما چه جوری با نگین اشنا شدی؟

-:خوب معلومه از بچه گی میشناسمش

-:توتو کاملا در اشتباهی یه زره فکرکن تصادف شمال یادت امد تو زنده موندی ولی نگین فوت شد

یادت امد وقتی دیدیش گفتی: چقدر عوض شدی ؟ اونم گفت : به خاطر جراحی پلاستیکه ولی تو هنوز شک داشتی که اون خودش باشه چون نگین هم قد تو بود ولی این خانم از شما کوتاه تره توهم ترسیدی این موضوع بگی چون سابقه دار بودی با خودت فکرکردی اگه برم بگم همه فکر میکنن من دیونه شدم.یادت امد؟

-:پس همه ی اینا زیر سر مامانه

-:افرین زدی تو خال خانم کوچولو خوب حالا میریم سر موضوع اردلان تو دوسال بااردلان دوستی به خاطر نگین چون تو فکرمیکنی اردلان پس خاله نگین درسته ؟

-:ام....ام

بلند گفت دوباره میپرسم درسته؟

-:اره درسته خوب اگه پسر خالش نیست پس کیشه؟

-:سوال به جای بود اردلان معشوقه نگینه دوست فاب شماست

-:دورغ میگی عین سگ شما سوتی نگین یادت نمیاد روز تولد تو نگین اردلان تو اتاق بودن توهی میگفتی اردلان کجای پس که در اتاق باز کردی دیدی به بهونه پیچوندن دوست پسر نگین نگین داره با اردلان حرف میزنه یادت امد؟

-:اره یادم امد ولی تو چه نقشی داری توی این بازی ؟

-:من نقش برادر قداکار دارم دلم برات میسوزه نانا ولی میخوام اخرین حرف این بازی بهت بگم

خیلی دوست دارم

-:دورغ میگی عوضی همتون به دنبال پولم بودین از همه متنفرم خیلی کثافتین خودمم کثافتم ازت متنفرم اردلان نگین تو خیلی لاشی عوضی مامان از تو توقع نداشتم خیلی پتیاره ای وتو ارمین تو نقشتو خیلی خوب بازی کردی.

-:داری دیونه میشی نه ؟ میدونی قصد مامی جونت اینه که تو دیونه شی و بری تیمارستان تا اونم بتونه توی این فرصت پولاتو بالا بکشه

-:هه!! ارمین مامانم صدام میشونه؟

-:اره چطور مگه؟

-: خوب مادر گرا می خواستم یه چیزی به عرض شما برسونم این خونه تمام پولام بعداز کوچک ترین اتفاق  یعنی دیونه گی و فوت من به خیریه وا گذار میشه .شماهمه سعی تون کردین ولی رو دست خوردین من چند وقته که میدونم قراره این اتفاق برام بییفته . هفته پیش که از مسافرت برگشتم خونه شوهر شما صدای شما از تو اتاق خوابتون به گوشم رسید که قراره چه بلای سرم بیاد .رودست خوردین

من میخندیم ارمین شکه شده بود گفت :غیره ممکنه

-:ارمین جون غیر ممکن  حالا هر جور دوست دارین فکر کنین

مامانم وارد اتاق شد یکی خوابند زیر گوشم من صدای خندم رو بلند تر کردم مامانم جلوی گوش هاشو گرفت گفت : بسه دیگه نخند با تو هم نخند نخند

من صدای خندم رو بردم بالا ارمینم شروع کرد با من خندیدن نمیدونم چرا ولی اینو میدونم که چشمکی به من زد منظورش از اون چشمک این بود که منم دست باتو توی کاسس اردلان وارد اتاق شد مامانم داشت دیونه میشود اردلان میگفت :برای چی مبخندین ؟ من ارمینم صدای خندمون بالاتر بردیم نگین امد تو اتاق گفت : کر شدم دیگه بسه .وباز منو ارمین صدای خندمون بالا تر بردیم ارمین توی این موفعیت دست پای منو واز کرد منو ارمین میخندیدیم مامانم افتاد کف اتاق اردلان نگین رفتن بالای سر مامانم  تو این فرصت دوتا از اون شمع هارو کوبندم تو سر اردلان اردلان افتاد کف اتاق  نگین دادا کشید گفت :اردلان از جاش بلند شد که بیاد طرف من منو بزنه ولی از پشت ارمین از پشت با چوب زد تو سرش نگین پخش زمین شد

ادامه دارد.......

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:17 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

-:وایسا اخرین چک بخور بد پاتو از این خونه بزار بیرون

-:بابا تو رخدا بسه دیگه نزن الان میمرم تو روخدا پاهاتو میبوسم

-:چی کار میکنی؟ بدو وسایلتو جمع کن برو بدو برو از این خونه

تو دلم هرچی فحش بود به بابام دادم حیف که زورم بهش نمیرسه وگرنه اون اشغال بد میزدم

وسایلمو جمع کردم بردم خونه نگین .

داشتم تو بغلش گریه میکردم اونم منو دل داری میداد میگفت:

-:نانا بس کن دیگه از خونه اون عوضی امدی بیرون تموم شد دیگه نمیزنتت

-:مرتیکه اشغال هرچی از دهنش در امد به من گفت حیف که زورم بهش نمیرسه کاش یه روزی بشه بیفته به دست پام مرتیکه لاشی .

-:خیله خوب حالا به کجاهات زد؟

-:تو سرم گردنم دستم کمرم کلا باید بگی کجاهام نزد اشغال چمدون پرت کرد طرفم داشتم سکته میکردم

-:بیا این اب قند بخور اروم شی

-:پاهام داره میلرزه نگین قرص ارام بخش داری یا مسکن تمام تنم درد میکنه ؟

-:بزار برم ببینم

-:اشغال خجالت نمیکشه دست روم بلند میکنه

-:توهم دیگه تمومش کن الان پیش من راحتی دیگه بیا اینم مسکن خالی نخوریش سکته میکنی

بدشم بگیر بخواب

ساعت حدود یک بعد از ظهر بود گرفتم خوابیدم تا ساعت شیش وقتی بیدار شدم که نگین خونه نبود موبایلمو برداشت او میس ها رو 65 خوب بیشترش مال اردلان کسی که شب ها به خاطر اون میخوابم

صبح ها به خاطر اون از خواب پامیشم . گوشی برمیدارم یه زنگ میزنم بهش یه بوق دو بوق سه بوق وبلاخره

-:سلام اقا خوبی چه خبرا؟

-:سلام نانای خودم خوب استدیوم داریم اهنگ ظیط میکنم چه خبر؟

بغض وجودمو گرفت اردلان میدونست من با خانوادم زیاد خوب نیستم نتونستم جلوی گریمو دهنمو بگیرم

باصدای بغض الود گفتم:از خونه اون مرتیکه بیشعور امدم بیرون از او خونه

-:چی کار کردی؟

-:گفتم که از خونه اون مرتیکه بیشعور زدم بیرون یعنی یه جورای اون میخواست من تو خونش نباشم

مرتیکه .....

-:ا پس خیال خودتو منو راحت کردی نانا امروز وقت داری ؟ میخوام ببینمت

-:حوصله بیرون ندارم میخوای بیا خونه نگین اردلان میخوام خونه مجردیمو بفروشم مشتری داری؟

-:چی ؟ تو دیونه ای بابا ول کن

-:نه به پولش احتیاج دارم راستی شایدم اجارش بدم

-:بزار ببینم چند وقت پیش پسر خالم دنبال یه خونه بود

-:خوب پس میای اینجا یا نه ؟

-:اره میام دوساعت دیگه اونجام

-:ok خوب دارن صدات میزنن برو دیگه

-:چیه حوضله نداری

-:نه میخوام برم حموم خدایش صدای نغمه داره میاد برو دیگه

-:ا صداش میرسه باشه هانی فعلا

-:خدافیظ

تلفن قطع کردم یه نگاه به خونه انداختم دیدم همهی وسایلم تو اتاق پخشه همه رو جمع کردم یک ساعت داشتم لباس جا به جا میکردم خونه رو تمیز میکردم رفتم حموم لباسامو عوض کردم اریش کمی کردم نگین خانم تازه وارد شدن تعجب کرد خونش تمیزه

-:ا نانا دستت درد نکه ممنونم که خونه رو تمیز کردی خوب باید دلیل داشته باشه چون تو احمق نیستی دوساعت خونه تمیز کنی

-:اره اردلان اینا دارن میان

-:ا چه جالب اخه دوساعت پیش به منم زنگ زد گفت دارم میام اونجا دلم برای نانا تنگ شده

-:خوب حالا راستی خونمو اجاره میدم

-:به کی؟

-:هنوز نمیدونم

-:نانا اگه من بدی در حقت کردم منو ببخش ها راستی خره میخوام یه چیزی بهت بگم نانا میشه از پیشم نری تو که میدونی من چقدر تنهام

-:اره خره میمونم

-:پس بزار منم برم حموم

نگین رفت حموم منو نگین از بچه گی باهم دوست بودیم مامان باباش از هم طلاق گرفته بود وقتی اون 10 سالش بود باباش یه ازدواج دیگه میکنه اونم تحمل نمیکنه میره پیش مامانش زندگی میکنه وقتی 15 سالش میشه باباش براش یه خونه میگره منم در حقیقت بابام چند سال پیش فوت میکنه مامانم دوباره ازدواج میکنه ولی چون تک فرزند بود تمام ارث بابام مال من میشه ناپدریم خیلی ادم عوضی مامانم عاشقشه واسه ی همین هیچی بهش نمیگه منم همیشه با نا پدریم دعوا دارم ولی این بار منو میزنه مرتیکه اشغال خجالت نمیکشه دست روم بلند میکنه ولی این مهم نیست که منو از خونه بیرون کرده چون خونه خودشه ولی از یه چیز دلم خنک شد وقتی داشت منو میزد منم بد کتکش میزدم

***

دینگ دینگ صدای در بود رفتم که درو باز کنم اردلان اینا بودن

-:من در رو باز نمیکنم

-:در واض کن دیونه هوا گرمه

-:خوب پس وایسین افتاب بگیرین

-:کاش کلید داشتیم میومدیم تو پدر تو رو در میاوردیم

-:خوب بابا بیاین بالا

اردلان نفره اولی بود که وارد اپارتمان شد دستشو کشیدم بردم تو اتاق بغاش کردم داشتم تو بغلش گریه میکردم اردلان سرمو بالا اورد گفت:کتکت زد

نمیتونستم دورغ بگم گفتم:اره کتکم زد

-:ایشالا دستش بشکنه که دست رو گل من بلند کرده چی فکرکرده که همچین کاری کرده؟ مرتکه الکی بدبخت

-:خوب حالا ولش کن الان حالم بد میشه ها

-:خوب بیا بریم بیرون به همه که سلام نکردی که

رفتیم بیرون ارمین  بیرون بود به ارمین سلام کردم اون داداشم بود ولی نه از پدر و مادر ارمین تو چشمام نگاه کرد گفت:کتک زد بیشعور

گفتم:اره حالا ول کن شر میشه ها

-:مرتیکه الکی خجالت نمیکشه روهمه دست بلند میکنه

اخه ارمین وقتی بچه بود باباش اون مثل سگ میزد اونم میره از باباش شکایت میکنه مامانشم اون رو بزرگ میکنه

-:خوب حالا بخیال شو دیگه ارمین من که تو خونه اون مرتیکه بیعشور زدم بیرون تا چند وقت دیگم دارم از ایران میرم از دست همه راحت میشم

کاش بابام هنوز زنده بود میدید دخترش تو چه هچلی گیر کرده

اون شب کلی خندیدیم حال کردیم سر میز شام ارمین بی مقدمه گفت: بچه پایه این جن ظااهر کنیم

من به سوالش جواب مثبت دادم همین طور نگین ولی چون اردلان از جن روح این جور چیزا میترسید گفت : این کار مال بچه هاس بابا چرا مسخره بازی دار بیاریم

منم گفتم : میگن یارو از ترس به خودش شاشیده قزیه اردلان

اردلان : ا نانا نداشتیم من بااین مسخره بازی ها مخالفم

نگین : اقا بگو ترسیدم چرا قزیه رو لوسش میکنی

اردلان : اره اقا میترسم خوب چیکار کنم؟

ارمین : بیا من برات راه حل دارم .

ارمین دست اردلان گرفت برد تو اتاق من نمیدونم تو اون اتاق چه اتفاقی افتاد که اردلان خیلی خوش حال برگشت به همه گفت : خوب چرا نشستین برین وسایل بیارین من به نگین نگاه کردم دوتای پزخندی زدیم

من رفتم شمع هارو اوردم اردلان رومیزی اورد نگینم کاغذ خودکار اورد ارمین جراغ ها رو خاموش کرد

خلاصه همه نشستیم سر میز ارمین یه سری ورد خوند بعد پنج دقیقه میز شروع به لرزیدن کرد اردلان نمیترسید نمی دونم چرا؟ ولی خودم داشتم سکته میکردم نگینم الکی میخندید نگین از ترسش بلند شود چراغ هارو روشن کرد گفت : بسه این مسخره بازی تمومش کنین

نه امکان نداشت نصف صورت نگین نمیشود دید

من : نگ...نگی ... نصف صورتت نیست

نگین : چی میگی نانا دیونه شدی ها

من : به .... به ..... خدا برو...ججج....لوی اینه

اینجاست که میگن یارو از ترس شاشید به خودش

نگین رفت جلوی اینه داشت سکته میکرد من برگشتم که به اردلان ارمین بگم بیبریمش بیمارستان ولی نه اردلانی وجود داشت نه ارمینی

ادامه دارد..........

سلام بکس او این داستان جدیدمه نترسین قسمتاش کمه خوب دیگه تا اپ بعدی بابای

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:31 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

زندگی مرا اموخت :

در خود فرو بردن را همچون خاک...

اموخت صبور بودن را چون سنگ...

اموخت مهر ورزیدن را چون باران...

من اموختم که در سکوت لاجوردی دریا چشمانم ..

غمها را  زیر امواج و طغیانها بپوشانم .

اموختم انچه را میاموزم همچون باد از دست ندهم...

اموختم ظلم را با سپاس!!!

زجر را با صبر!!!

سخن را با سکوت!!!

نگاه را با پوشش !!!

و تنفر را با مهر پاسخ گویم!!!

اموختم همیشه شرمنده کردن را !!!

و همه شرمنده خواهند بود تا ابد زیرا:

دختری با وسعت اسمان ...

بر همه اهسته شورید بی جوابی

که خاطری ازرده گردد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:6 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول
جمله عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم

عشق از دید بقال سرکوچه : والا دوره ی ما عشق .. نبود ننمون رفت واین سکینه خانوم رو واسمون گرفت
جمله عاشقانه : سکینه شام چی داریم….

عشق از دید اصغرکاردی در زندان : مرامتو عشقه ، عشقی
جمله عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی

عشق از دید یک دختر دانش آموز : آه عزیزم کاش الان پیشم
بودی، بغلم میکردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات …
جمله عاشقانه : دوست دارم عزیزم

عشق از دید مادر بزرگم : این حرفهای بد رونزن ، راستی این دختر
اقدس خانوم خیلی دختر خانوم و با کمالاتیه ، تازه تحصیلکرده هم هست …
جمله عاشقانه : بریم خواستگاری..

عشق ازدید … (خودتون میفهمید از دیدکی)عزیزم تو که عاشقمی پس
چرا هزینه ی عمل کردندماغمو نمیدی … ، واسه ناهار بریم رستوران سالی
بادوستش هم قراره بیاد ، دوست سالی واسش یه ماتیز خریده ( به قول بعضی
ها دوو منگل) تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه
پراید بخری
جمله عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و … راستی دوستهم دارم

عشق از دید کسی که باراوله که عاشق میشه : عزیزم باور کن حتی یک
لحضه بدون تو نمیتونم زندگی کنم ، تو واسم همه ی دنیا هستی …
جمله عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوست دارم

عشق از دید کسی که بار اولش نیست : عزیزم خیلی دوستدارم ، باورکن به خاطر تو شبها با پای برهنه میخوابم
جمله عاشقانه : آه عزیزم دیرم شده باید برم

عشق از دید یک راننده : رادیات ( رادیاتور) عشق من از برایت جوش
آمده ، باور نداری بر آمپرم بنگر
جمله عاشقانه : عزیزم دوست دارم… بو بوبوغ

عشق از دید بعضی ها : آه خدا یعنی میشه بیادخواستگاریم …
جمله عاشقانه : یا شابدالعظیم ۱۰۰۰ تومن نذرت میکنم بیاد خواستگاریم

عشق از دید اراذل و اوباش : عشق .. سیخی چند ، برو بچه سوسول دلتخوشه ، خونه خالی نداری …
جمله عاشقانه : بوبوغ … خانوم بیا بالاخوش میگذره

عشق از دید کسی که در عشق شکست خورده : عشق یعنی کشک
جمله عاشقانه : برو کشکتو بساب

عشق از دید بابام : آخه پسر عشق واست نونو آب میشه … حالا بگو
ببینم پدرش چیکارست ؟
جمله عاشقانه : برو با دختر حاج آقا ازدواج کن

عشق از دید دختر .. : آه … خدای من یعنی میشه بدون اینکه بابام بفهمه من عاشق بشم
جمله عاشقانه :آه … خدای

ـ عشق ازدید ما میم : وا مگه تو امسال کنکور نداری ، عشق واسه بعد ،
مگه تو امسال فلان نداری ،عشق واسه بعد

 ( جمله عاشقانه : جملات عاشقانه ای هنوز بیان نشده )

ـ عشق از دید شما : …….. اگه دوست داشتین تو نظرات بگین

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:6 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

-:بازم شروع کردی نانا؟

-:نه من شروع نکردم چی باز یکی از ما بهتر امده

-:وای

-:باشه اقا امیر مرسی از همه ی لحظه های خوش بین من تو

از اتاق خارج شدم مانتوم پوشیدم سویچ ماشین برداشت وسط خیایان زدم کنار گریه میکردم که ناگهان احساس کردم یه نفر تو ماشینه طناز بود  روبهش کردم منو تو بغلش گرفت تمام ماجرا رو گفتم گفت :

-:ای خاک برسرت کنن

-:وب حالا میگی من چیکار کنم هیچی منو نگاه کن برو اون طرف خیابان اونجا پارکه صورتتو بشور برگرد

از ماشین خارج شدم داشتم مرفتم اون طرف خیابان که بنگ ماشین بهم زد

یک دو سه بابا نانا پاشو الان دیر میشه دیگه اه خستم کردی

-:چی  یعنی چی هرچی که دیدم خواب بود ارمین  ما کجایم؟

-:چیه بازم خوابای عاشقونه دیدی؟ معلومه که شمالیم یه روز عین خرس خوابیدی الانم داریم میرم لب دریا میای ؟

-:اره میام بزار زنگ بزنم به شیرین

-:احمق شیرین اینجاست

در اتاق باز کردم  شیرین بهم گفت :بازم توهم زدی خوابیدی پاشو بریم دیر میشه ها

وبازم من در توهومت خودم غرق شده بودم

وپایانی برای شروع

ببخشید از همه ی دوستای گل نازنینم که زدحالی بزرگ در اخر داستان براتون زدم خوب منتظر اپای من باشین  میگن عدد سیزده نهصه این سیزدهمین قسمت از داستان من بود

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:11 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |

-:به درک که نیست چیکار کنم  برم خودمو بکشم ؟؟

-:نه خوب گفتم که بدونی حالا بیا منو بخور

-:باشه وقتی گشنه شدم

-:پرو حالا خبرای داغ دارم

-:بنال خوب

-:اولن مامانم به مادر پدر بزرگوارت نگفته چرا اینطوری شدی دومن دارن میرن شمال

-:بدون ما ؟؟؟

-:خوب وایسا تا بگم اره بدون ما ولی داداش شما به رضا گفته بیاد خونتون تا اینا ازشمال برگردن

-:اهان خوب تونمیای ؟؟؟

-:چرا اگه خواستی میام

-:بیای ها

-:خوب دیگه من باید برم نانا مواظب باش

-:قبل از اینکه بری یه سوال دارم

-:خوب بپرس

-:شیرین دوست دارم ولی تو چی توهم منو دوست داری؟؟

با چشمانی پر از اشک بهم نگاه کرد پرید تو بغلم بهم گفت

-:خیلی دوست دارم

-:الهی من قربونت برم گریه نکن

موهاش نوازش کردم از پیشم رفت بعد از سه چهار روز که از بیمارستان مرخص شدم مامانم اینا راهی شمال شدن خوش حال شده بودم که دوباره میتونم رضا رو ببینم شیرین پیشم بود داشت باارمین کل کل میکرد  تو حال هوای خودم بودم که زنگ در به صدا در امد رفتم درو باز کردم رضا بود

ارمین از تو توال باصدای بلند گغت کی بود؟

من:امیر رضاس

رضااز پله ها بالا امد پریدم تو بغلش بابی میلی منو از خودش جداکرد سلام کردم من جواب سلامشو دادم باناراحتی از از پله ها بالا امدم شیرین تو اتاقم بود رفتم تو بغلش گریه کردم وماجرا رو براش تعریف کردم ارمین وارد اتاقم شد وگفت غذا امدس نانا خانم سر میز ناهار باغذام بازی میکردم توی یه حال هوای دیگه بودم که شیرین بهم گفت:

هی خانم کجای؟

با من من گفتم هان؟

-:چرا غذاتو نمی خوری؟

-:چیزی نیست حوصله ندارم من رفتم بخوابم

از پله بالا میرفتم که یاد نازی افتادم گوشیم برداشت زنگ زدم بهش یه بوق دوبوق سه بوق ولاخره گوشیش برداشت

سلام کرد گفت:توکی از بیمارستان مرخص شدی ؟

-:تازه نیست کجای دختر همه میگن غیبت زده

-:چیزی نیست خوب چه خبرا؟

-:هیچی خبرا پیش شماست میای پیشم شیرینم اینجاست؟

-:نمیدونم شاید حالا بهت زنگ میزنم فعلا کاری نداری ؟

-:نه بای بای

شیرینو صدا زدم بهش گفتم با نازی حرف زدم

نزدیک عصر بود ارمین رفته بود خرید شیرین خوابیده بود من رضا فقط بیدار بودیم من تو اتاق تلوزیون داشتم کانال هارو عوض میکردم که رضا امد تو روی مبل نشت سوکت بین ما برقرار بود که من روبهش کردم گفتم:اینجوری منو دوست داشتی؟

-:چی میگی ؟

-:من چی میگم؟ چرا وقتی باذوق پریدم تو بغلت منو با بیمیلی کنار زدی؟

-:نانا بس کن حوصله ندارم

-:باش دیگه اینجوریه ؟

-:اره اینجوریه

-:فقط یه سوال ازت دارم

-:چی بپرس کار دارم

-:دوست دارم ولی تو..........

ادامه دارد..........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:35 توسط نانا=♥.ÑègÜŁ R-MY.♥=))| |


Design By : Night Skin